تبليغاتX
محفل آریایی

محفل آریایی
زمزمـه های دلـتنگی 
آدمی دو قلب دارد قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حظورش بی خبر.
قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد
همان که گاهی می شکند
گاهی می گیرد و گاهی می سوزد
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه
و گاهی هم از دست می رود...

با این دل است که عاشق می شویم
با این دل است که دعا می کنیم
با همین دل است که نفرین می کنیم
و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم...


اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.
این قلب اما در سینه جا نمی شود
و به جای اینکه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد
این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد
سیاه و سنگ هم نمی شود
از دست هم نمی رود


زلال است و جاری
مثل رود و نسیم
و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند
بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد

این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند
وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد
وقتی تو می رنجی او می بخشد...

این قلب کار خودش را می کند
نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت
نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی


و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند
به خاطر قلب دیگرشان
به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند
[ سه شنبه 13 دی1390 ] [ 15:29 ] [ سمیرا ]
جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف،خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.
 چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.
 دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را ...جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و…. پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
 میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم
 سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.
 این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد،صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.
 میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند. میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد،
 با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود . او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود. دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند. او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
 موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت :
 
 ” آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان . سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد. میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش،چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود :
 
 من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم .
 
 هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم،
 
 نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت .
 
 بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد
[ دوشنبه 5 دی1390 ] [ 8:8 ] [ سمیرا ]
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :
 بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
 همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :
 آری من مسلمانم
 جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پ...خش ک......ند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد
 جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
 آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
 افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :
 چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود
[ دوشنبه 5 دی1390 ] [ 8:2 ] [ سمیرا ]
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :
 بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
 همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :
 آری من مسلمانم
 جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پ...خش ک......ند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد
 جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
 آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
 افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :
 چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود
[ دوشنبه 5 دی1390 ] [ 8:2 ] [ سمیرا ]

والپیپرهای جالب از باران

باز باران   باز باران بی ترانه ....باز باران با تمام بی کسی های شبانه   می خورد بر مرد تنها می چکد بر فرش خانه   باز می آید صدای چک چک غم   باز ماتم ...   من به پشت شیشه تنهایی افتاده   نمی دانم ، نمی فهمم   کجای قطره های بی کسی زیباست....    نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند   که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد   کجای ذلتش زیباست ...نمی فهمم کجای اشک یک بابا   که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران    به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده ؟؟؟   کجایش بوی عشق و عاشقی دارد ....نمی دانم   نمی دانم چرا مردم نمی دانند   که باران عشق تنها نیست   صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست کجای مرگ ما زیباست ...نمی فهمم .... یاد آرم روز باران را یاد آرم مادرم در کنج باران مرد کودکی ده ساله بودم می دویدم زیر باران ، از برای نان ... مادرم افتاد...مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود..   .نمی دانم...کجــــای این لجـــــن زیباست.... بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا   که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست...   و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست   و باران من و تو درد و غم دارد خدا هم خوب می داند که این عدل زمینی ،عدل کم دارد

[ چهارشنبه 16 آذر1390 ] [ 9:50 ] [ سمیرا ]
 

 چقد دوست داشتم یک نفر از من می پرسید

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است

اما افسوس که هیچ کس نبود

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره

آری با تو هستم

با تویی که از کنارم گذشتی

و حتی یک بار هم نپرسیدی

چرا چشمهایم همیشه بارانی است

[ دوشنبه 7 آذر1390 ] [ 8:1 ] [ سمیرا ]

بودا به دهی سفر كرد ...
زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد.
بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد.
كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید !
بودا به كدخدا گفت : یكی از دستانت را به من بده !!!
كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا گذاشت.
آنگاه بودا گفت : حالا كف بزن !!!
كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: هیچ كس نمی‌تواند با یك دست كف بزند ؟!!
بودا لبخندی زد و پاسخ داد : هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این كه مردان دهكده نیز هرزه باشند.
بنابراین مردان و پول‌هایشان است كه از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند

[ یکشنبه 6 آذر1390 ] [ 15:39 ] [ سمیرا ]

زنده شد خنده دوباره با نوای پـَـَـ نــه پـَـَــــ
دل ما شاد شد ازخاطره های پـَـَـ نــه پـَـَــــ
هرکسی هرسخنی داشت برایت بنوشت
ذهن مابازشد از ذهن رسای پـَـَـ نــه پـَـَــــ
باصدای توبه لبخنــــد کمی راضــــی شــد
دل غمگین و صدایم به صدای پـَـَـ نــه پـَـَــــ
پیـــج ها مانده و درمانده شدند از هنـــرت
خودمانیم همه افتاده به پای پـَـَـ نــه پـَـَــــ
نمره دادی به همه لایـــک زدی پست مرا
اگــرم لایــک نخوردم به فدای پـَـَـ نــه پـَـَــــ
هرکــه زوری زدو خلاقـــیتی حاصل کـــــرد
همه را ریخت به عشق توبه پای پـَـَـ نــه پـَـَــــ
شعــر ناقابلــی از عقــل کمم بیــــرون زد
نامه ای ساده زدم باز بــرای پـَـَـ نــه پـَـَــــ

[ یکشنبه 6 آذر1390 ] [ 13:51 ] [ سمیرا ]

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب. 
نخند! 
به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری. 
نخند! 
به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند. 
نخند! 
به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده. 
نخند! 
...به دستان پدرت، 

به جاروکردن مادرت، 

به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد، 

به راننده ی چاق اتوبوس ، 

به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد، 

به راننده ی آژانسی که چرت می زند، 

به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش رابادمی زند، 

به مجری نیمه شب رادیو، 

به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد، 

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جارمی زند، 

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد، 

به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی، 

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان، 

به پسری که ته صف نانوایی ایستاده، 

به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچرشده، 

به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید، 

به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد، 

به زنی که باکیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه وسبزی، 

به هول شدن همکلاسی ات پای تخته، 

به مردی که دربانک ازتو می خواهد برایش برگه ای پرکنی، 

به اشتباه لفظی بازیگرنمایشی،.......... 

....نخند،نخند که دنیا ارزشش رانداردکه تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی!! 

که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند!!! 

آدمهایی که هرکدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند! 

آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند، 

بارمی برند، 

بی خوابی می کشند، 

کهنه می پوشند، 

جارمی زنند 

سرما و گرما می کشند، 

وگاهی خجالت هم می کشند،.......خیلی ساده


[ یکشنبه 6 آذر1390 ] [ 13:46 ] [ سمیرا ]

دلم گرفته ، ای خدا
این روزا هیچکی غیر تو ، درد من ونمی دونه
دلم گرفته ، ای خدا
حتی صدامم این روزا به ساز من نمی خونه
دلم گرفته ازهمه ازاین روزای سوت و کور
از این ترانه مردگی، از این شبهای بی عبور
تمام لحظه های دلم زیر هجوم حادثه منتظر
یه راهیه تا دوباره به توبرسه
دلم گرفته، ای خدا
گریه امونم نمی ده ، چرا دیگه حتی دلم تو رو نشونم نمی ده
گناه بی باوری مو ، خودم به گردن می گیرم
اگر نگیری دستامو ، تو دستای غم می میرم
دلم گرفته ، ای خدا
واسه رسیدن به تو ، یه فرصت تازه می خوام
دوباره دستامو بگیر ، مثل روزای بی کسی
دلم گرفته ،ای خدا
[ سه شنبه 1 آذر1390 ] [ 15:15 ] [ سمیرا ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زندگی چیست؟

اگر خنده است چرا گریه می کنیم؟

اگر گریه است چرا خنده می کنیم؟

اگر مرگ است چرا زندگی می کنیم؟

اگر زندگی است چرا می میریم؟

اگر عشق است چرا به آن نمی رسیم؟

اگر عشق نیست چرا عاشقیم؟

امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت عکس

mouse code

كد ماوس

mouse code

كد ماوس